شوخی
بشنوید:
نمیدانم چه کسی شوخی را آغاز کرد؟ آیا فکر کرده بود که ما در این جهان بیسروته باید چه بکنیم؟ گفتهاند جهان بازی است و ما آمدهایم تا بازی کنیم. 
شاید کانت و دکارت و نیچه با شنیدن این اظهارنظر کودکانه، ابرو در هم بکشند و جهانی پر از اندیشمندان بزرگ را به عنوان مصداقی برای اشتباه گفتههای ما توی چشممان فرو کنند.
شاید موریس مترلینگ با همه حشرات جورواجورش به اثبات نظم بیانتهای هستی برآید. البته ما هم میتوانیم انگشت به لانه زنبورهای موریس مترلینگ بکنیم و تمام نظمشان را به هم بریزیم.
شاید روح مارکس که گفته بود «سرانجام سرمایهداری زیر گامهای آهنین پرولتاریا خرد خواهد شد.»با دیدن لکه روی پیشانی میخائیل گورباچف، به شوخی تلخی به نام پوتین و کاسترو فکر کند و این بار تکرار تراژدی سوسیالیسم را در کمدی ببیند.
شاید اگر با جهان شوخی کنیم سارتر و کانت و دکارت در گورشان بلرزند، اما بگذار سید بارت جوان ما با اسباب بازیهایش زیر شیروانی بازی کند و جهان را به شوخی بگیرد. ما شوخی را آغاز می کنیم.
ما بیگناهان
بشنوید:
میتوانی چشمهایت را ببندی و تصور کنی که در همین لحظه چندین دستبند به دستها حلقه میخورد، در همین لحظه چندین زندانی به سلولهای زندان فرستاده میشوند و درست در همین لحظه چندین زندانی در تمام جهان روی زمین سرد سلول زندان از این پهلو به آن پهلو میغلتند.
میتوانی تصور کنی در همه جای جهان ساختمانهای بزرگ، با برجهایی که مردان مسلح در آن نشستهاند، با سیمهای خاردار که زخمی شدن دستهای فراریها را تضمین میکنند، با درهایی فولادین، با قفلهایی محکم، با زندانبانانی که حرف نمیزنند و تنها از چشمی درهای فولادین به زندانیهای مچاله شده در سلول نگاه میکنند، وجود دارد.
زندان اوین، زندان گوانتانامو، زندان ابوغریب... اینها نامهای آشنای ماست. زندان جزو لاینفک زندگی بشر است، از صدها سال قبل بوده و تا صدها سال بعد نیز ممکن است باشد.
شاید زندان «روی تاریک ماه» زندان مدرنی است که هرچه آزادی را بیشتر در اختیار انسان میگذارد، سلولهای بیشتری نیز برای زنان و مردانی که زندانی میشوند، میسازد.
در کفرشیما به دنیا آمد، روز سیزدهم دسامبر ۱۹۵۶، او از آوازخوانان لبنانی است. هنوز بیست ساله نشده بود که در دهه هفتاد موسیقی را آغاز کرد.