داستان کوتاه

بهزاد، یک ستاره سرخ ‏

یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

بهزاد، یک ستاره سرخ ‏

ابراهيم نبوي

توضیح غیر ضروری: نمی دانم چرا این روزها به انقلاب فکر می کنم. تصمیم دارم در ده ‏روز آینده، چهار یا پنج نوشته ام را به داستانهای انقلاب اختصاص دهم. داستانهایی که شاید ‏طنز است، مثل خود انقلاب. این داستانها را همین روزها دارم می نویسم، شاید بعدا برای ‏انتشار جدی بازنویسی شان کنم.‏

قصه های یک انقلاب، قسمت اول

اسمش بهزاد بود، دقیقا یادم نیست بهزاد باشی بود یا بهزاد مین باشیان یا بهزاد قزلباش، هر ‏وقت به او فکر می کنم یاد سه تا ترک و چهارتا سرباز و شش تا سر بریده می افتم، مطمئنم ‏کلمه باش توی اسمش بود، شاید هم باشیان بود. معمولا آن روزها خیلی به نام خانوادگی آدمها ‏فکر نمی کردیم، به قول کیو جمله سووالی نپرس. حتما می خواهید بپرسید کیو دیگر کیست؟ ‏من اصلا چنین کسی را نمی شناسم، اصلا اسمش را هم نشنیدم. متوجه می شوی! هرگز نباید ‏اطلاعات اضافی داشته باشی، هر اطلاعات اضافی یک شلاق اضافی است که می خورد به ‏گرده ات و تا فیهاخالدون ات را می سوزاند.‏

آره! اسمش بهزاد بود، حالا فرض کن همان مین باشیان، چرا مین باشیان؟ چون دقیقا مرا به ‏یاد افسران ارتش می انداخت وقتی که رژه می روند و لنگ شان را چنان می برند به آسمان ‏انگار می خواهند با لگد بزنند در باسن خداوند متعال. از آن افسران نیروی زمینی که وقتی ‏رژه می روند، سرشان به طرف جایگاه می رود و پای شان از جایگاه دور می شود و وقتی پا ‏به زمین می کوبند، چیزی نمانده که چانه شان برود توی قلب شان. بهزاد همین طوری بود، دو ‏تا گوش بل داشت که کمابیش تا سر شانه هایش می آمد و انگار با سمباده یک لایه از پوستش ‏را برداشته بودند. قرمز بود. می گویم قرمز و شما فکر می کنید منظورم صورتی است، نه، ‏شوخی که ندارم، اگر منظورم صورتی بود می گفتم صورتی. رنگها را می توانم تشخیص ‏بدهم، وقتی می گویم قرمز یعنی قرمز. نه قرمز جیگری ولی کمابیش لاکی. صورتش این ‏طوری بود. البته ممکن است در مورد رنگ قرمز کمی اشتباه کنم، اصولا من در مورد هر ‏چیزی که به فریدون جیرانی مربوط باشد اشتباه می کنم، ولی می توانم بگویم هر وقت بهزاد ‏را دیدم قرمز بود.‏

راستش را بخواهید با وجود اینکه می توانم ساعتها درباره بهزاد حرف بزنم، ولی باور کنید که ‏جز همان شب کذایی هرگز با او حرف نزده بودم. هرگز کلمه خوبی نیست، زیاد بهتر است. با ‏او زیاد حرف نزده بودم. اگرچه در موردش خیلی فکر کرده بودم. چرا فکر کرده بودم؟ چون ‏با هم کلاس جودو می رفتیم، چرا با او حرف نمی زدم؟ چون غیر از اینکه در کلاس جودو با ‏هم بودیم هیچ چیز دیگرمان شبیه هم نبود. البته یک چیزمان شبیه هم بود، اینکه هر دو تا مان ‏نوزده ساله بودیم و البته یک شباهت دیگر هم داشتیم، اینکه هر دو نفر سال صفری بودیم و ‏البته یک شباهت دیگر هم داشتیم، هر دو در خوابگاه قصرالدشت دانشگاه پهلوی زندگی می ‏کردیم. همین. ‏

سال صفری ها معمولا به هم شباهت داشتند، یکی شان از دهات ممسنی می آمد، یکی از بالای ‏شمیران، یکی شان بچه کارگر راه آهن بود، یکی شان دختر وزیر راه و ترابری بود، یکی ‏شان انگلیسی را مثل بلبل حرف می زد، یکی شان برای فارسی حرف زدن احتیاج به مترجم ‏کردی به فارسی داشت، یکی شان مثل ناصر ملک مطیعی لباس پوشیده بود و دستمال یزدی ‏دستش می گرفت و یکی شان شبیه مریلین مونرو وقتی راه می رفت همه دچار خارش هفت ‏ساله می شدند و تازه معلوم می شد خیلی ها داغش را دوست دارند. سال صفری ها اینطوری ‏بودند، همه شان به هم شباهت داشتند، اما وقتی همین سال صفری ها می رفتند سال دوم و سوم ‏همه یک شکل می شدند، پسرها یا چپ می زدند و سبیل شان می شد مثل صمد بهرنگی یا می ‏شدند شبیه احمد رضایی و سبیل نازک می گذاشتند با عینک دسته شاخی مشکی، یا می شدند ‏مثل ستار و داریوش، دخترها هم از سه چهار حالت بیرون نبود، یا می شدند خواهرمجاهد و ‏روسری و مانتو، یا تیپ چریک می زدند و جوراب مشکی کلفت و موهای صاف لخت و ‏مطلقا بدون آرایش و حتی به زور کاری می کردند که سبیل شان دربیاید یا همه شان می شدند ‏مثل نوش آفرین. معمولا یکی دو سال وقت لازم بود تا سال صفری ها که هر کدام یک شکل ‏بودند در کارخانه دانشگاه تبدیل به سه یا حداکثر چهار نوع آدم بشوند. بهزاد از آن سال ‏صفری هایی بود که به نظر می رسید تا مدتها سال صفری خواهد ماند. گفتم که ما در کلاس ‏جودو با هم آشنا شده بودیم. ‏

ولی شما اصلا نباید در مورد من اینجوری فکر کنید که دارید می کنید. مطمئن باشید اشتباه می ‏کنید. صبر کنید، خواهش می کنم زود قضاوت نکنید، به محض اینکه یک کلمه گفتم کلاس ‏جودو می رفتم که نباید فکر کنید من یک بچه قرتی بروس لی باز شهرستانی هستم که دوست ‏دارم بازو کلفت کنم و پشم و پیلی ام را بریزم وسط خیابان و دائم با هر کسی که به من نگاه ‏چپ کند دعوا کنم. اصلا اینطوری نیست. اشتباه گرفتید عزیزان. اصلا من قد این حرف ها ‏نیستم. من یک روشنفکر هستم، نه از آن روشنفکران برج عاج نشین که از آنها متنفرم، از ‏آنهایی که بازیچه رژیم های کثیف سرمایه داری می شوند و کارشان ماست مالی کثافت ‏حکومت های وابسته به امپریالیسم است و مثل سگ در خانه اربابان کثیف شان واق واق های ‏روشنفکری می کنند. نه، من مثل دکتر یا مثل جلال یا مثل صمد اهل اندیشه و عمل هستم، ‏عمل مشخص برای رسیدن به نتیجه مشخص. اما بهزاد اصلا اینطور نیست. ما از دو اردوگاه ‏مختلف هستیم، یکی از جبهه خلق و یکی از جبهه ضدخلق، یکی از دل ملت، یکی دیگر از ‏دشمنان ملت. ‏

من اگر به کلاس جودو می روم برای این است که بدنم را آماده کنم که اگر روزی زیر شلاق ‏جلادان امنیتی قرار گرفت، حسرت یک آخ را هم به دل شان بگذارم، ولی تو برای این به ‏کلاس جودو می روی که فردا اگر پسری از بچه های کارگر به یک دختر قرتی سرمایه دار ‏متلک گفت، مثل حیوان بیفتی به جانش و دهانش را خونین و مالین کنی تا چیزی از دخترک به ‏تو بماسد. من اگر به کلاس جودو می روم برای این است که اگر در جریان عملیات علیه رژیم ‏گرفتار شدم، بتوانم قبل از شهادتم پوزه سه چهار سگ زنجیری امپریالیزم را که در پاسگاه ‏شهربانی کار می کنند، از جمله رحیم مرادیان همسایه پدرم را به خاک بمالم، اما تو اگر جودو ‏یاد می گیری بخاطر این است که اگر یک روز پشت فرمان ماشین آخرین سیستم پدر مزدورت ‏سر چهارراهی رسیدی و پسرک فقیری که مادر قالیباف اش در حال مرگ است، شیشه ماشین ‏تو را پاک کرد با قلدری پائین بیایی و در حالی که بوی الکل می دهی با لگد به پسرک بزنی و ‏لاشه اش را زمین بیندازی. من بخاطر خلق جودو یاد می گیرم، ولی تو بخاطر خصلت های ‏سرمایه داری کثیفت. فهمیدی؟

بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: جدا این طور فکر می کنی؟
گفتم: باید کتاب مادر گورکی یا شهادت شریعتی را بخوانی تا بفهمی من چطور فکر می کنم؟
بهزاد خیره نگاه کرد و گفت: یعنی تو الآن دیگه کاملا سیاسی شدی؟
گفتم: جمله سووالی نپرس، هر چی بیشتر بدونی بیشتر زیر ضرب می ری....‏
بهزاد گفت: من چرا برم زیر ضرب؟ من که کاری نکردم، تو سیاسی هستی، من که سیاسی ‏نیستم...‏
گفتم: و تصمیم داری همیشه به خلق پشت کنی؟

بهزاد چیزی نگفت. در همین موقع ایرج از پله های خوابگاه بالا آمد و من را دید که داشتم با ‏بهزاد حرف می زدم. نگاهی کرد، که یعنی بروم پیش او. که یعنی کارم دارد. دستی به پشت ‏شانه بهزاد زدم و گفتم: بعدا می بینمت. ‏

راستش را بخواهید اگر گفتگوی من و بهزاد همان روز سر پله خوابگاه اتفاق نیفتاده بود و ‏ایرج کلهر ما را در آن حال ندیده بود، امکان نداشت با بهزاد درباره برنامه فردا حرف بزنم. ‏راستش را بخواهید بعدا خیلی پشیمان شدم، چون ورود به مبارزه کار ساده ای نیست. افراد ‏باید آمادگی ذهنی و روحی داشته باشند. بهزاد شاید آمادگی جسمانی داشت، اما آمادگی ذهنی و ‏روحی، هرگز! من می فهمم چه می گویم، مطمئنم. باور کنید!‏

امشب باید تمام خوابگاه شعارنویسی بشه، سه نفری شروع می کنید، با تیم خودت. از سر ‏ساعت یازده تا یازده و پنج دقیقه، قبل از اینکه بچه ها بخوابن. فردا هم سر ساعت هفت و ‏پنجاه دقیقه وارد دانشکده می شی، می ری جلوی بوفه دانشکده و اونجا شعار می دین، شعارها ‏رو همون جا " رضا هشت" بهت می گه، بعد از اینکه شعار دادین شیشه اتاق دکتر حبیبی رو ‏می شکنید، بعد با گارد درگیر می شید، اگر گارد حمله کرد، شما بلافاصله از دانشکده می رید ‏بیرون و برمی گردید به خوابگاه. فهمیدی؟ فهمیده بودم. بهش گفتم: آره، فکر کنم فهمیدم. گفت: ‏یک دور بگو که چی کار می کنی؟ تکرار کردم. اصلا گوش نمی کرد چه می گویم، ایرج ‏اصولا همین طوری است. خیلی عمیق نیست، ولی همه کارهایش مخفی است. حتی وقتی می ‏خواهد کتاب اقتصاد 101 بخواند هم چنان کتاب می خواند انگار دارد جنگ مسلحانه می کند. ‏از نظر مخفی کاری در دانشکده ما هیچ کس در حد و اندازه او نیست. به همین دلیل ترسیدم به ‏او بگویم که می خواهم بهزاد را بیاورم توی تظاهرات. مطمئن بودم که مخالفت خواهد کرد. ‏ولی می دانستم اگر بهزاد برای تظاهرات بیاید برای خودش بهتر است. می دانستم که پدرش ‏افسر ارتش است و بعید نبود که او بعدها وارد سیستم بشود و در کنار دشمنان خلق جابگیرد و ‏به همین دلیل بارها دیده بودم که دادگاه خلق او را محاکمه کرده است و اعدامش کرده اند و ‏کارگران و دهقانان با پرچم های سرخ در دست زیر جسد او سرود می خواندند. ‏

به او گفتم، می خوای روبروی خلق قرار بگیری؟ ‏
بهزاد گفت: نمی دونم، ولی کلا چه انتخاب هایی دارم؟
گفتم: می تونی قهرمان باشی و جنبش رو رهبری کنی....‏
بهزاد گفت: این که الآن نمی شه، شماها همه تون زودتر از من اومدین، من تازه اومدم.‏
فکری کردم و دیدم حق با اوست. گفتم: راست می گی، تو نمی تونی رهبر جنبش بشی، حداقل ‏شش هفت ماه طول می کشه، ولی می تونی شهید بشی و برای ملت بمیری.‏
بهزاد گفت: یعنی همین فردا شهید بشم؟( فکری کرد و گفت): ولی من هنوز فکرهامو نکردم، ‏حتی کتاب شهادت شریعتی رو هم نخوندم، مگر اینکه امشب بخونمش.‏
گفتم: ببین، اصلا شهادت رو بیخیال شو. تو دو تا انتخاب داری، یا روبروی خلق بایستی، یا ‏فردا بیای تظاهرات. ‏
بهزاد گفت: ولی من می ترسم دستگیر بشم یا کشته بشم یا....‏
گفتم: مبارزه همینه، ترس هم داره، ممکنه هم کشته بشی. ولی یادت باشه که وقتی کلاس جودو ‏رفتی برای کی گردن کلفت کردی، برای خلق یا برای دشمنان خلق؟ وقتی رفتی پرورش اندام، ‏سینه تو برای کی سپر کردی؟ برای ملت یا برای سرمایه داری؟ وقتی داری مشت می زنی ‏داری مشت تو به دهان ملت می زنی یا به دشمنان ملت؟ کدوم؟ بگو؟
بهزاد فکری کرد و گفت: اگر فردا دستگیر شدم چی؟ جواب پدرم رو چی بدم؟
گفتم: تو هرگز دستگیر نخواهی شد، چون.... ‏
خیلی فکر کردم که جمله ام رو چطور باید تموم کنم، چون چی؟ نمی دونستم چه دلیلی بیارم که ‏بهزاد هرگز دستگیر نخواهد شد. چیزی به ذهنم نرسید...‏
گفتم: .... همین، فقط می خوام مطمئن باشی که فردا دستگیر نمی شی.... ‏

بهزاد دستگیر شد. ایرج دیده بود که گارد دستگیرش کرده و فریبا دیده بود که ماموران گارد ‏سوار کامیون نظامی اش کردند و مسعود تال دیده بودش که رنگش مثل گچ پریده بود. صبح ‏وقتی رضا هشت شروع کرد سیس کردن، یک دفعه همه ساکت شدند. بعد همه شروع کردند به ‏سیس کردن، هزار نفر زیر لب سیس می کردند. بعد یک دفعه رضا شعار داد، همه تکرار ‏کردند، بعد همه دانشکده شعار داد. نگاهی به بهزاد کردم. یک دفعه احساس کردم یک هاله ‏نور دور سرشه. مثل شهدای سازمان شده بود. ایستاده بود و به جمعیت نگاه می کرد. تا دید ‏نگاهش می کنم مشت شو بالا برد و شعار داد. جدی تر نگاهش کردم، با صدای بلند شعار داد. ‏بهش خیره شدم، یک سنگ برداشت و پرت کرد به طرف دفتر دکتر حبیبی، بهش نگاه کردم و ‏مشت براش تکون دادم، به من خندید و برام مشت تکون داد. حالا دیگه داشت حسابی شعار می ‏داد. بعد انگار شده بود رهبر تظاهرات، رهبر جنبش، قهرمان بزرگ ما. وقتی گارد حمله ‏کرد، آخرین بار دیدمش که داشت خم می شد تا سنگ برداره و حمله کنه به ماموران گارد. ‏درگیری جدی شد. می خواستم برم به طرفش و بهش بگم باید فرار کنه، ولی وقت این کارها ‏نبود. برای آخرین بار نگاهش کردم. دیدم که داره شعار می ده و عرق از سرو روش می ‏ریزه.‏

بخشی از جزوه بهتر مبارزه کنیم؟
اول، در تظاهرات خیابانی تا زمانی که پلیس منطقه را محاصره نکرده است شعار بدهید، تا ‏خلق درگیر مبارزه شود، سپس بسرعت از منطقه دور شوید. نیروی پیشتاز نباید در منطقه ‏آلوده به پلیس بماند.‏
دوم، در تظاهرات خیابانی مواظب باشید که تحرک زیادی نداشته باشید، عرق کردن، سرخ ‏شدن صورت، کثیف شدن دست ها، نامرتب بودن لباس و بدن باعث می شود پس از پهن شدن ‏تور پلیسی احتمال دستگیری افزایش یابد.‏
سوم، رهبران تظاهرات قبل از پایان تحرک توده ها دور شوند.‏

کیو گفت: من ندیده بودمش، ولی با ما آوردنش بازداشتگاه. گفت گارد توی کتابخانه گرفته ‏بودش. عرق کرده بود و دستش خاکی بود. سهراب کچل برده بودش دم در جلوی کیوسک ‏گارد، بهش گفته بود همین جا بمون تا بیاییم ببریمت. یک ساعت و نیم همونجا مونده بود، بهش ‏گفتم چرا فرار نکردی؟ گفت: به من گفتن بمون همین جا. خیلی ساده بود. کی گفته بود این بیاد ‏تظاهرات؟ بهش گفتم تو برای چی اومدی؟ گفت، نمی خواستم توی صف دشمن خلق باشم. بعد ‏سهراب کچل اومده بود، با همون عینک دودی، بهش گفته بود برای چی اینجا وایستادی؟ این ‏احمق هم گفته بود چون خودتون گفتید. گفته بود، من گفتم؟ گفته بود بله. سهراب گفته بود، حالا ‏چی کار کردی؟ گفته بود من توی تظاهرات شرکت کردم و شعار دادم ولی کار دیگه ای ‏نکردم. بهش گفته بود گردنت هم که کلفته؟ بهزاد چیزی نگفته بود. بهش گفتم، التماس اش می ‏کردی ولت می کرد؟ گفت، نمی خواستم جلوی دژخیم کم بیارم. یارو مخش عیب داشت. این ‏رو کی گفته بود برای تظاهرات بیاد؟ اعجوبه ای بود. چهار روز بازداشت بود، حتی اسمش ‏رو هم نگفت، خیلی از ماها رو بخاطر اون نگه داشتن. حتی وقتی باباش اومده بود و اسمش ‏رو آورده بود و گفته بود بهزاد فلانی بیاد باباش اومده دنبالش، گفته بود من نمی رم تا زمانی ‏که همه رفقای منو آزاد نکنین. بالاخره یک افسر شهربانی اومد زد پس کله اش بردش. عجب ‏دیوانه ای بود. جدا، تو بهش گفتی بیاد توی تظاهرات؟

دقیقا سه روز بعد از اینکه بهزاد را گرفتند، پدرش با یک بنز مدل بالا آمد در خوابگاه، از همه ‏پرسیده بود که چه کسی با پسرش دوست است. بچه ها چیزی درباره من نگفتند، راستش من و ‏بهزاد تا قبل از آن شب با هم دوست نبودیم و از ماجرای آن شب کسی چیزی نمی دانست. ‏اصولا من در مخفی کاری ممکن است مثل ایرج یا کیو نباشم، ولی تمام جزوه های آموزشی ‏را خواندم، وگرنه به عنوان عامل اصلی راه اندازی تظاهرات دانشجویی تا حالا صد بار ‏دستگیر شده بودم. دو روز بعد بود که از پشت پنجره خوابگاه بهزاد را دیدم که داشت با پدرش ‏می رفت. چمدانی دستش بود. بدون اینکه با هیچ کس خداحافظی کند رفت. بچه ها می گفتند ‏پدرش از کله گنده های ارتش است، از همان ها که اول انقلاب خیلی هاشان فرار کردند و ‏بخاطر سازشکاری های دادگاه انقلاب آزاد شدند و رفتند به آمریکا و تعداد قلیلی از آنها اعدام ‏شدند. در دانشکده همه به مماشات دادگاه انقلاب اعتراض داشتند. ‏

بهار بود و دانشکده پر بود از مردم شهر، در هر کدام از کلاس ها یک گروه دفتر زده بود. ‏رفته بودم برای کلاس تاریخ سیاسی ایران که دیدم کلاس تعطیل است. بالای در کلاس یک ‏تابلو زده بود " اتحاد سرخ" از زهرا امینی پرسیدم، اینها کی ان؟ گفت، سه جهانی اند، خط ‏سه. بعد گفت، یکی از رهبران شان امروز سخنرانی دارد. رهبرشان را دیدم. به نظرم آشنا ‏آمد. دماغ پهن، گوش های بل بزرگ، صورت سرخ، صورتی ، نه قرمز، چهارشانه، از ‏آنهایی که چند سال بدنسازی کردند و کلاس جودو می روند. اشتباه نمی کردم، بهزاد خودمان ‏بود. همان بهزاد مین باشیان، دقیقا یادم نیست بهزاد باشی بود یا بهزاد مین باشیان یا بهزاد ‏قزلباش، مطمئنم کلمه باش توی اسمش بود، شاید هم باشیان بود. نیم ساعتی حرف زد و در ‏تمام مدتی که حرف می زد عینک دودی اش را برنداشت. ممکن است بهزاد نباشد؟ نه. من ‏دقیقا او را می شناسم، اگرچه از روزی که بهزاد رفت، یک سال و نیم می گذشت. وقتی ‏سخنرانی اش تمام شد منتظر ماندم تا همه رفتند. رفتم با او دست دادم، دو سه نفری از بچه ‏چپول های دانشکده بودند، از سال صفری ها، بهش گفتم: چطوری بهزاد؟ کی اومدی؟ عینکش ‏را برداشت و به من خیره شد و گفت: فکر کنم منو اشتباه گرفتید. نگاهی به جمعیت دور و بر ‏انداختم. دو پانزده پسر و دختر دوروبرش بودند. گفتم: بهزاد مین باشیان؟ گفت، عوضی ‏گرفتید. نگاهی به بچه های دور و بر انداختم. گفت: من مسوول تشکیلات هند بودم، مسوول " ‏اتحاد سرخ" هند. تازه یک ماهه به ایران اومدم. یک ماه.‏

همان شب، داشتم از سلف سرویس برمی گشتم، پیاده قدم می زدم. در خیابان ارم. یک دفعه ‏یکی از پشت چشمهایم را گرفت. گفتم، خودت رو لوس نکن، من هیچ احمقی رو نمی شناسم ‏که با من از این شوخی ها داشته باشه. خندید. دست هایش را از روی چشمم برداشت. نگاهش ‏کردم، بهزاد بود، فکر کنم فامیلش مین باشیان است. گفتم: چطوری پسر؟ گفت: خوبم، ولی نه ‏جلوی هواداران تشکیلات. ‏

و گفت که بعد از آزاد شدن از زندان پدرش یک هفته بعد او را به هند فرستاده و او در هند ‏رشته مهندسی را که در شیراز می خواند، رها کرده و علوم سیاسی را شروع کرده. گفت که ‏در آنجا هوادار اتحاد سرخ شده و علاقه خاصی به انورخوجه و آلبانی پیدا کرده و مطمئن است ‏تنها جایی که سوسیالیسم در آن پیروز خواهد شد و جهان آینده را نجات می دهد، آلبانی است. و ‏گفت که قصد دارد در تمام دانشگاههای کشور تشکیلات دانشجویی ایجاد کند و گفت که پدر و ‏مادرش به آمریکا مهاجرت کرده اند و او هم به دلیل تغییر ماهیت طبقاتی اش دیگر با آنها ‏حرف نمی زند. به من گفت: من مطمئنم تو عضو خوبی برای تشکیلات ما می شی. به او ‏چیزی نگفتم، قرار شد همدیگر را بعدا ببینیم. بعد از آن شاید یکی دو بار همدیگر را دیدیم. و ‏هیچ وقت با هم حرف نزدیم. ‏

بهزاد یک سال بعد دستگیر شد و به پانزده سال زندان محکوم شد. نمی دانم از زندان آزاد شد ‏یا الکی اعدام شد، یا رفت به آمریکا و الآن موسسه املاک در کالیفرنیا دارد، یا شاید هم الآن ‏در خط امیرآباد مسافرکشی می کند. نمی توانم حدس بزنم چه وضعی دارد، اما آخرین جمله ای ‏که آنشب به من گفت هیچ وقت یادم نمی رود. به چشمهای من خیره شد و گفت: " ببین رفیق! ‏من هیچ وقت فراموش نمی کنم که اگر من تبدیل به یک مبارز شدم، بخاطر توست و تاریخ ‏هیچ وقت تو رو فراموش نمی کنه." ‏

 

یک جام زهر ‏

(4 votes, میانگین 4.75 از 5)
چهارشنبه ۱۱ دى ۱۳۸۷

یک جام زهر ‏

ابراهيم نبوي

نمایش تک پرده ای: جماران، سال 1367، داخلی

امام خمینی که در جماران در حال خواب است، یک دفعه از خواب بلند می شود. خواب بد ‏دیده است. روی تشک می نشیند و شروع می کنند به دعا خواندن. ‏

امام خمینی: خدایا! ما را از شر کفار و منافقین حفظ کن. خدایا! ما را از شر وسوسه خناسان ‏حفظ کن. خدایا! از مسلمین در هر کجای دنیا هستند محافظت بفرما. خدایا! نگذار شیطان رجیم ‏این ملت را فاسد کند....‏

‏( یک دفعه رعد و برق می زند، باد تندی می وزد و پنجره ها باز می شود و پرده با صدای باد ‏پیچ و تاب می خورد، صدای در می آید، تق تق تق!)‏

امام خمینی بلند می شود و در را باز می کند. مردی سرخ مو با پیراهن سرخ، موهای نارنجی ‏سیخ سیخ، عینک دودی ریبن، کلاه کابوی جیر قرمز، شلوار لی و کفش نایک قرمز پشت در ‏است. مرد نگاهی به امام خمینی می کند و لبخندی می زند.‏

امام خمینی: شما کی باشید؟

مرد موقرمز: من همون کسی هستم که شما داشتی نفرینش می کردی، هر روز هر روز کلی ‏فقط بخاطر نفرین های شما دارن ما رو عذاب می دن، اومدم خدمتت توضیحات بدم.‏

امام خمینی: ما اصلا شما را نمی شناسیم، چه برسد که نفرین کرده باشیم، شما کی باشین؟

مرد موقرمز: ما شیطان رجیم هستیم( سیگار برگی در می آورد) می شه یه سیگار دود کنیم؟

امام خمینی: خدا لعنتت کنه، ای شیطان رجیم! اینجا آمدی چکار؟ اینجا سیگار ممنوعه...‏

شیطان رجیم: اومدم معامله کنم، یه معامله خوب.... هم به نفع من، هم به نفع شما...( سیگارش ‏را له می کند و می اندازد دور.)‏

امام خمینی: در شرع اسلام معامله با کفار و منافقین اشکال دارد، تو که خود شیطانی( فکری ‏می کند) حالا چه معامله ای می خوای بکنی؟( چشم ها را تنگ می کند و به شیطان خیره می ‏شود) اگر چیزی که از من می خواهی حرام باشد، نمی کنم.... بگو از من چه می خواهی؟

شیطان رجیم: چیزی که من می خوام اینه که دیگه منو نفرین نکنی، چون هر روز شما ما رو ‏شصت بار نفرین می کنی و هر بار که نفرین می کنی یا روی سرمون قیرداغ می ریزن، یا ‏تیر می زنن به بازومون، یا نیم سوز حواله می کنن، خب دردمون می آد، شما دیگه ما رو ‏نفرین نکن.....‏

امام خمینی: لعنت بر شیطان.... ‏

شیطان رجیم: آخ!( دود از گوشهایش بیرون می زند) سوختم! ‏

امام خمینی: ( صدایش را پائین می آورد) لعنت بر شیطان رجیم! چه توقعاتی از آدم دارند! ‏حالا فرض کن ما شما را نفرین نکنیم، شما چی کار می کنی؟

شیطان رجیم: من هم یک روزنامه کیهان به شما می دهم...( شیطان از جیبش یک روزنامه ‏کیهان درمی آورد و به امام خمینی نشان می دهد.) بفرما!‏

امام خمینی روزنامه را پرت می کند آن طرف روی زمین: لعنت بر شیطان! کیهان می خوام ‏چکار؟

شیطان رجیم( دود از پاچه شلوارش بیرون می زند): آخ! وای! سوختم! ‏

امام خمینی: آخه شیطان ملعون! من کیهان می خواهم چه کنم؟ روزی صد تا نسخه کیهان می ‏آورند توی جماران، من نگاه نمی کنم، حالا با شیطان رجیم معامله کنم، آن هم بخاطر کیهان! ‏

شیطان رجیم: حاج آقا! شما این روزنامه رو نگاه کن، این فرق می کنه....‏

امام خمینی: چه فرقی می کنه؟ کیهان کیهانه! از وقتی هم این بچه، مهدی نصیری رفته است ‏آنجا بدتر هم شده، هیچ مطلب و خبری برای خواندن ندارد.....‏

شیطان رجیم: حاج آقا! ما بعد از سی هزار سال که از خدا عمر گرفتیم، هیچی نباشه دیگه ‏خودمون ختم روزگاریم، ممکنه سر ملت رو کلاه بگذاریم، ولی حرف مفت به شما نمی زنیم، ‏این روزنامه که داریم به شما می دیم یه چیز دیگه است!‏

امام خمینی: مثلا چی است این روزنامه؟ ( نگاهی به روزنامه می کند) روزنامه اگر حقیقت ‏در آن ننویسند روزی نامه است. ( کمی به روزنامه که روی زمین افتاده نگاه می کند) این چرا ‏رنگی است؟

شیطان رجیم( می خندد): حکایت همینه حاجی! نوکرتم! این کیهان تومنی هفتصنار با روزنامه ‏هایی که دیدی فرق می کنه( خم می شود و روزنامه را باز می کند و آن را به دست امام ‏خمینی می دهد) بفرما! حال کن! روزنومه کیهان مال بیست سال بعده، مال دی سال 1387، ‏بیست سال بعد، بگیرش تا به ما اینقدر نگی شیطان، این امت شما یک کارهایی می کنه که ‏دست ما رو از پشت می بنده، بعد هم می گه گول شیطان رو خوردم، بخدا اینها ما رو هم گول ‏می زنن.....‏

امام خمینی( به روزنامه خیره شده): روزنامه بیست سال بعد! عجب! این کیهان چرا رنگیه؟ ‏روزنامه اگر رنگی باشد می شود رنگین نامه....‏

شیطان رجیم: همه روزنامه ها بیست سال بعد رنگی می شه.....‏

امام خمینی: بیا ای ملعون، من چشمم خوب نمی بینه، بخون ببینم چی نوشته، اگر چیز به ‏دردبخوری که ما نفهمیم بیست سال دیگه چی می شه نخونی، نفرین ات می کنم روزی سیصد ‏بار. بعد هم بیرونت می کنم. بخون ببینم چی نوشته....‏

شیطان رجیم: نوشته بسیج دانشجویی باغ قلهک را برای اعتراض به غزه اشغال کرد....‏

امام خمینی: چی نوشته؟ حتما نوشته دانشجویان حمله کردند، بسیج هم حمایت کرد....‏

شیطان رجیم: نه، نوشته بسیج دانشجویی.... ‏

امام خمینی: مگر بسیج هم دانشجویی می شه، حالا برای چی حمله کردند به باغ؟

شیطان رجیم: این باغ قلهک مال انگلیسه، دانشجوها هم برای اعتراض به حمله اسرائیل به باغ ‏سفارت انگلیس حمله کردند و بعد هم بیرون رفتند.....‏

امام خمینی: خبرش دروغه، اولا که بسیج دانشجو نیست، دوما که کسی برای اعتراض به ‏اسرائیل غاصب به انگلیس خیانتکار حمله نمی کنه، سوما که اگر کسی بخواد حمله کنه، به ‏سفارت حمله می کنه نه به باغ.....‏

شیطان رجیم: ولی این خبرش رو نوشته.... ‏

امام خمینی: خبرش دروغه، اینجا چی نوشته؟ این صادق چیه وزیر کشور شده؟

شیطان رجیم: نوشته صادق محصولی وزیر کشور شد، نوشته این سردار 160 میلیارد پول ‏دارد و پولش را به عنوان پشتوانه نظام گذاشته است.... ‏

امام خمینی: چه دروغ هایی! سردار که میلیاردر نمی شه....‏

شیطان رجیم: چرا، شده، این هم عکسش.....‏

امام خمینی: این را کی گذاشته وزیر کشور بشود؟ حتما هاشمی و خامنه ای و موسوی اردبیلی ‏مردند که این شده وزیر کشور....؟ ‏

شیطان رجیم: نوشته ایشون مورد حمایت رئیس جمهور هستند.....‏

امام خمینی: پس مجلس که در راس امور است کجاست؟ چرا اونها برکنارش نمی کنند این ‏سردار میلیاردر را؟ ما که انقلاب نکردیم یک نفر میلیاردر وزیر کشور بشود....‏

شیطان رجیم: حاج آقا! مجلس بهش رای اعتماد داده و آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب هم ‏ایشون رو جانشین فرماندهی کل قوا در نیروی انتظامی کرده....‏

امام خمینی: کدام آیت الله خامنه ای؟ نکنه همین سید علی آقای خودمان؟ خب حتما مصلحتی ‏هست که حالا من سر نمی آورم، حتما اگر شیخ علی اکبر نمرده باشد هنوز رییس مجمع ‏تشخیص مصلحت است اگر هم رفیقش دچار اشتباه بشه او نمی گذاره ... یعنی من این طوری ‏وصیت کردم . مگر این که بخواهند وصیت مرا نخوانده و نشنیده بگذارند و انقلاب دست ‏نااهلان بیفتد. خدا کند احمد زنده نباشد. ‏

شیطان رجیم: نه ایشان مردانده شده...‏

امام خمینی: حتما به دست منافقین که از کفار بدترند. پسر بزرگی هم که ندارد

شیطان:چرا دارد اتفاقا خیلی هم درس خوانده و متین است اما این دولتمردان جدید او را هم ‏ناسزا می گویند و بیت شما را میگویند لانه فسادست... تازه این که چیزی نیست کیهان نوشته ‏شیخ علی اکبر بخاطر زیرپا گذاشتن آرمان های انقلاب نباید در انتخابات بعدی شرکت کند....‏

امام خمینی( چشمهایش گشاد شده): شیخ علی اکبر خودمان را گفته؟ من می دانستم اینها اینقدر ‏کوتاهی می کنند تا مسعود رجوی و منافقین اداره مملکت را دست شان می گیرند و کیهان را ‏هم اداره می کنند.....‏

شیطان رجیم: اینجا نوشته مجاهدین خلق تحت حمایت آمریکا در عراق باقی می مانند و نوشته ‏حسین شریعتمداری هم سردبیر کیهان است، نه منافقین...‏

امام خمینی: یا ابوالفضل! آمریکا در عراق دیگه چیه؟ پس صدام کجاست؟ ‏

شیطان رجیم: صدام به وسیله آمریکایی ها در عراق اعدام شده.... منافقین هم از دست ایران به ‏آمریکایی ها پناهنده شدند و تحت حمایت آمریکا باقی می مانند

امام خمینی: یعنی صدام آمریکایی نیست، ولی منافقین آمریکایی هستند؟ ‏

شیطان رجیم: بله، آمریکایی ها صدام را برکنار و محاکمه و اعدام کردند....‏

امام خمینی: دست شان درد نکنه، اون ملعون را خوب شد اعدام کردند....‏

شیطان رجیم: نوشته منتظرالزیدی یک خبرنگار عراقی در آمریکا به رئیس جمهور آمریکا که ‏رفته بود بغداد کفش پرتاب کرد....‏

امام خمینی: بعض این عراقی ها آدمهای بی ادبی هستند، هر کسی برایشان هر کاری بکند، ‏آخرش کفش بهش پرت می کنند بهش. این خبرنگار عراقی بی ادب را باید شیعیان بگیرند و ‏ادب کنند که چرا به طرف کسی که صدام را که دشمن شیعه بود از بین برد، کفش پرت کرد؟

شیطان رجیم: نوشته دانشگاههای ایران می خواهد به خبرنگار عراقی بورس تحصیلی بدهد ‏که بیاید ایران درس بخواند.....‏

امام خمینی: این کفش پرت کرده به دشمن صدام که به ما موشک پرت می کرد، حالا این افراد ‏فاسد می خواهند به او بورس بدهد که بیاید دانشگاه درس بخواند؟ پس این وزیر ارشاد مملکت ‏که باید تبلیغات برای اسلام بکند، کجاست؟ ‏

شیطان رجیم: کیهان از قول وزیر ارشاد نوشته ما خواستار بازگشت به آرمان های اول انقلاب ‏هستیم.....‏

امام خمینی: گفته می خواهد به اول انقلاب برگردد؟ یعنی بیست سال چه غلطی کرده رفته جلو ‏که می خواهد دوباره برگردد به همان موقع که ما هستیم؟ پس این ائمه جمعه چکار می کنند در ‏ستاد نماز جمعه؟ ‏

شیطان رجیم: اینجا نوشته که حاج آقا گلستانی مسوول ستاد نماز جمعه تویسرکان که فیلم ‏روابط جنسی اش در همه جا پخش شده اعلام کرده که این خانم صیغه من بود و من محلل ‏بودم.....‏

امام خمینی( با شنیدن خبر در خودش فرو می رود، جامی را که روی میز است برمی دارد): ‏تو مطمئنی این ها را نوشته؟ یعنی فیلم جماعت را پخش کرده یا فیلم جماع؟

شیطان رجیم: من توی این قضیه دست نداشتم، بخدا ما اینقدرها هم وضع مون خراب نیست، ‏این کار رو حاج آقا گلستانی بدون هماهنگی با ما کرده، ما اصلا تقصیر نداریم......‏

امام خمینی: پس این دولت چکار می کند؟ یک نفری سخنگوی این دولت نیست که یک حرفی ‏برای ملت بزند که این کارها را نکند؟

شیطان رجیم: چرا حاج آقا! روزنامه بیست سال بعد کیهان نوشته که الهام، سخنگوی دولت ‏گفته که " در دولت های شانزده سال گذشته حاکمان مرعوب و یا مجذوب دشمن بودند." ‏

امام خمینی: شانزده سال گذشته یعنی از کی؟ ‏

شیطان رجیم: می شه از یک سال بعد

امام خمینی: یعنی از یک سال بعد حاکمان مملکت مرعوب و مجذوب دشمن می شوند؟ یعنی ‏چطور می شود؟ کی حاکم است که اینطور می شود؟

شیطان رجیم: شرمنده ام حاج آقا! منظورش اینه که شما یک سال دیگه مرحوم می شین، علی ‏آقا خامنه ای می شن رهبر انقلاب، اکبر آقای هاشمی می شه رئیس جمهور تا هشت سال، بعد ‏هم حاج آقا محمد خاتمی می شه رئیس جمهور تا هشت سال.....‏

امام خمینی: خب، این اکبر آقا که مثل پسر خودمان است، بهش مطمئنیم، این محمد آقای خاتمی ‏هم که پسر حاج آقا روح الله یزد است، بهش مطمئنیم، علی آقا هم مطمئن هست، او و شیخ علی ‏اکبر هیچ وقت با هم اختلاف نمی کنند. این شد شانزده سال، پس کی مجذوب دشمن بوده که ‏اینها توی دهنش نزدند؟

شیطان رجیم: منظورش این است که اینها خودشان مجذوب دشمن بودند

امام خمینی: آن وقت این اکبر و محمد و علی آقا مجذوب دشمن بودند، بعدش کی آمد که ‏مجذوب دشمن نبود؟ ‏

شیطان رجیم: اینجا نوشته که رئیس جمهور محمود احمدی نژاد بعد از ملکه الیزابت برای ‏مردم انگلیس به مناسبت میلاد مسیح پیام داد

امام خمینی: این احمدی نژاد چی کاره است؟

شیطان رجیم: رئیس جمهور

امام خمینی: رئیس جمهور ایران؟

شیطان رجیم: بله

امام خمینی: پس چرا برای مردم انگلیس پیام داده؟ آن هم بعد از ملکه انگلیس، و برای چی اگر ‏برای انگلیس پیام داده رفتند سفارتش را گرفتند؟

شیطان رجیم: من خبری ندارم.....‏

امام خمینی: این احمدی نژاد عکس ندارد؟‏

شیطان عکس احمدی نژاد را به امام خمینی که عینکش را گذاشته نشان می دهد: اینه....‏

امام خمینی( به دقت نگاهش می کند، رو به شیطان): مطمئنی؟

شیطان: بله، خودشه.....‏

امام خمینی جام را در دستش می گیرد: سخنگوی این آقا گفته که دولت های قبلی مرعوب ‏دشمن بودند و خودش هم وزیرش میلیاردر است و آن روحانی هم فیلم لخت بازی کرده؟.....‏

شیطان رجیم: حاج آقا! بخدا ما در این موارد مقصر نیستیم.....‏

امام خمینی جام را در دستش می گیرد، روزنامه را به دست شیطان می دهد و می گوید: شما ‏برو، این روزنامه را هم ببر، یک جایی گم وگورش کن که کسی نفهمد، من هم دیگه شما را ‏نفرین نمی کنم، فقط برو و مواظب باش احمد این طرف ها نیاید.....‏

شیطان می گوید: چشم، خداحافظ.....‏

شیطان می رود، امام خمینی سرش را پائین می اندازد. روی میز یک قطعنامه افتاده است، آن ‏را امضا می کند، بعد جام زهر را سر می کشد.‏

 

قصه مورچه و ملخ

(2 votes, میانگین 5.00 از 5)

یکی بود یکی نبود، غیر از خداوند مهربان،

روی زمین و احتمالا زیر آسمان هیچ کس تشریف نداشت.

توی یه جنگل که واقعا قانون جنگل از صب تا شب توش رعایت می شد یه مورچه و یه ملخ زندگی می کردن.

مورچه نه سیاه سوخته و ریزه بود و نه زرد و درشت، یه هوا شکلاتی بود. از صب تا شب کار می کرد، دونه های مونده رو زمینو رو شونه اش بار می کرد، 9 رروزی هم یه دونه فاجعه می اومد سراغش، ناله و زار می کرد، گاهی هم گفتگوی تمدنهاش می گرفت، وقت شو هدر می داد. صب کله سحر دونه ها رو دونه دونه، نفت ها رو بشکه بشکه قل می داد و می برد توی صندوق ذخیره ارزی. یه دونه می داد به بچه هاش، یه دونه می گذاشت توی صندوق. بچه اش می گفت: ننه، یکی دیگه بهم بده، می گفت: نه نه نه نه، اینا مال روز مباداست

ادامه مطلب: قصه مورچه و ملخ

   

دختر پاسبون و چند داستان کوتاه دیگه

(1 رای, میانگین 4.00 از 5)

ادامه مطلب: دختر پاسبون و چند داستان کوتاه دیگه

 

چهار چمدان

ادامه مطلب: چهار چمدان

   

صفحه 1 از 7